مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
159
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بنواخت و حالت او بازپرسيد و از كسى كه او را خريده بود ، جويان گشت . قوت القلوب گفت : مرديست خليفه صياد نام دارد و اينك پشت در ايستاده . گويا از بهر شركتى كه ميان او و خليفه بوده است ، با خليفه حسابى دارد . خليفه هرون الرشيد ، صياد را بخواست . صياد حاضر آمد و آستانهء خليفه ببوسيد و بدوام عزت و نعمت او دعا گفت و بر وى ثنا خواند . خليفه را ازو عجب آمد و بر وى بخنديد و به او گفت : اى صياد ، ديروز نيز با من شريك بودى يا نه ؟ صياد ، سخن او را بدانست و از دقيقه آگاه شده ، با زبانى فصيح گفت : به حق آن كسى كه ترا خليفه كرده كه مرا بر وى جز نظرى نبود . پس تمامت ماجرى از آغاز تا انجام با خليفه بازگفت و حديث خادم كه صد دينار داده بود ، بيان كرد و بخليفه بنمود كه صد دينار خادم را با آن يك دينار برداشته ، ببازار شدم و صندوقى را كه نمىدانستم در آن چيست ، بيك صد و يك دينار شرى كردم . و حكايت خفتن بر آن صندوق و نان و آب گرفتن از همسايگان را شرح داد . خليفه بر وى بخنديد و خاطرش بگشود و به او گفت : چون امانت نگاه داشتى ، هرچه خواهى تمنا كن . خليفه صياد سخن نگفت . آنگاه خليفه ، پنجاه هزار دينار زر و خلعتى گرانبها از جامهاى خود بخليفه صياد بداد و از براى او استرى با خادمان و كنيزان بفرستاد . و خليفهء صياد مانند يكى از ملوك شد . و خليفه هرون الرشيد از قوت القلوب ، خرسند گشت و دانست كه همهء آن كارها از نيرنگهاى سيده زبيده ، دختر عم خود بوده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و شصت و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، هرون الرشيد دانست كه همه اين كارها از سيده زبيده ، دختر عم خود بوده . خليفه را بسيدهء زبيده ، خشم افزون گشت و ازو دورى كرد . و چون سيده زبيده ازين كار آگاه شد ، اندوهى بزرگ او را روى داد و گونهء